تبليغاتX
بچه های پایین شهر

 

 
یاد خداست که با ماست و هر جاست .... گر حکمت حکمت باشد بخاطر اوست که زمین پا بر جاست



سلام خدمت همه دوستان گلم.
امیدوارم که حال همگی خوب باشه.
می دونم خیلی تاخیر داشتم، ولی بازم برگشتم.
خدا رو شکر می کنم دوباره تونستم نفس کشیدن رو حس کنم و به یاد خدا دست به آسمون دراز کنم و اسم پاکش رو به زبون بیارم.

بهترین لحظات زندگی :
عاشق شدن
انقدر بخندید که دلتون درد بگیره.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید.
به یه جای خوشگل برید برای مسافرت.
به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید.
به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید.
از حموم که اومدید بیرون ببینید حو لتون گرمه !
آخرین امتحانتون رو پاس کنید.
یه کسی که معمولا" زیاد نمیبینینش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن کنه.
توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید.
برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید.
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه.
بدون دلیل بخندید.
بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف می کنه.
از خواب پاشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید.
آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره.
عضو یک تیم باشید.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید.
دوستای جدید پیدا کنید.
وقتی "اونو" میبینید دلتون هری بریزه پایین !
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید.
کسانی رو که دوستشون دارید رو خوشحال ببینید.
پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید.
یکی رو داشته باشیدکه بدونید دوستتون داره.
یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کار های احمقانه ای کردند و بخندید و بخنید و ....... بازم بخندید.
اینها بهترین لحظه های زندگی هستند.
قدرشون رو بدونیم.
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یه هدیه است که بايد ازش لذت برد.

بازم بر میگردم و از بوده ها تا نبوده های خودم می نویسم.
در پناه حق ...

1 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:40  توسط محمدرضا  | 

 

به نام خدای کوروش کبیر            ................. که آغاز حکمت سخن هست در این
چو با نام خدا آغاز شود کارها      ................. به مشکل برنخواهید خورد سالها   ( ناشناس )

زندگی کن و بگذار دیگران نیز زندگی کنند و هر کس خدای خود را بپرستد، تا کمتر اذیت و آزار شود. ( کوروش کبیر )
 


با سلام و درود فراوان خدمت همه دوستان عزیز.
امیدوارم که حال همگی سلامت باشه و زندگی به کامتون شیرین.
بعد یک ماه و اندی وقفه ( بازی روزگار ) بالاخره تونستم دوباره خدمت برسم و عرض ادب  کنم.
روم سیاه، بدقولی کردم. امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشید.
سال نو همگی مبارک. ان شااله که سال خوب و پر برکتی رو شروع کرده باشید و به خوبی هم پشت سر بگذارید.
بعضی ها میگن سال موش بده و بعضی هام میگن سال خوبیه.
به هر صورت که موش بخورتون.
فعلاً عید نوروز رو تبریک میگم تا بعداً مفصل بیام تعریف کنم که چه هاااااااااااااا به من گذشت.
فقط در همین حد بگم که از هشتگرد انصراف گرفتم و رفتم رودهن ثبت نام کردم. ( با هزار بد بختی )
زود بر میگردم.
به خدای بزرگ می سپارمتون.
در پناه حق ...

1 نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:26  توسط محمدرضا  | 

 

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست.
سلام به همه دوستان گلم.امیدوارم که حالتون خوب باشه.
ببخشید یه مقدار دیر کردم.آخه اسباب کشی داشتیم. خب حالا دونه دونه داستان ها رو میگم.
کنکور نیم سال دوم دانشگاه آزاد با هزار بدبختی و عقب جلو افتادن بلاخره برگزار شد. شب قبلش با بچه ها هماهنگ کردیم که فلکه دوم تهرانپارس قرار بزاریم و از اونجا بریم افسریه بلوار آهنگ. من تا صبح بیدار بودم و صبح یکم چرت زدم. چرت زدن همانا و خواب موندن همانا. نیما ساعت 7:15 زنگ زد به گوشی. گفتم الان میام.سری رفتم مترو و سوار مترو شدم که برم سمت دردشت. رسیدم و پیاده شدم و بدو بدو رفتم بالا. همون موقع افشین زنگ زد که من کجام. گفتم الان دردشتم، پنج دقیقه دیگه اونجام که دیدم یه آقایی زد پشت شونم و گفت آقا دردشت چیه حالت خوب نیستا! اینجا بهارستانه. گفتم اول صبحی دست میندازی؟! گفت اونورو نگاه کن. نگاه کردم دیدم اَ اَ اَ اَ مجلس اونجاست. کپ کرده بودم. زدم تو سر خودم. باورم نمیشد الان تو بهارستان هستم. مثل اسب رفتم تو مترو، تیز و بز رسیدم دردشت. از اونجا هوشتره رو دیدم و رفتم تو جیبش و رسیدم فلکه دوم. ساعت 7:45 صبح بود.فقط نیما و وحید مونده بودن. ساعت 8:00 صبح هم امتحان شروع می شد. رسیدیم به دانشگاه ساعت 8:30 بود. هنوز امتحان شروع نشده بود ( چه جالب) علی رو با رفیقش اونجا دیدم. داشت شماره ها رو نگاه میکرد که ببینه کجا افتاده. ما هم مشغول شدیم، یهو داد زدم " این چه وضعشه،همه رو با خانواده دعوت کردن، منو آقا و بانو دعوت کردن." همه ترکیدن از خنده. خلاصه رفتیم داخل دانشگاه و یه جا بود کیف و موبایل و ... رو میگرفتن. رفتم به یارو گفتم:" آقا من یه وسپا دارم، بی زحمت اینو اون بقل جا بده." ( بابا با مزه ). رفتم سر جلسه، امتحان شروع شد. بعد بلند شدم کل سالن رو اینور اونور رفتن و متر کردن و می گفتم:" آقا مداد اضافی کی داره؟."
زنه مراقبمون گفت:" مطمئنی اومدی کنکور بدی؟"
گفتم:" آره چه طور مگه؟"
گفت:" پس چرا چیزی نیاوردی؟"
گفتم: من بار سومم هست که کنکور میدم.بعد بهم گفته بودن تمام هزینه های کنکور رو کمیته امام پرداخت میکنه.
دور و اطراف مرده بودن از خنده. زنه هم فهمید سر و کارش با یه دیوونس خودش یه مداد از کیفش درآورد و بهم داد. نشستم داشتم اینور و اونور رو نگاه میکردم. همه در حال تست زدن، من هم هی به اینور و اونور کرم میریختم. بعد نیم ساعت شروع کردم تست زدن. فکر کنم آبدوغ خیار بود جای تست.به پینوکیو هم میدادی راحت جواب میداد. بعد اجازه گرفتم گفتم:" میشه خانوم تراش بدین؟خندش گرفته بود، گفت:" بچه ابتدایی که نیستی برو تراش کن بیا. بعد تست تموم شد، پاشدم رفتم بیرون یه چرخ بزنم تا تستهای تخصصی رو بدن. وقتی برگشتم زنه اومد گفت بیا بیسکوییتت رو برات نگه داشتم بخور. موندم چی بگم. بابا یارو قاطی بود.
گفتم: " مگه قرار بود کسی دیگه به غیر من بخورش؟"
گفت:"نه، ولی یه موقع میدیدن نیستی بر میداشتن میبردنش."
گفتم:" آهان از اون لحاظ میگی!"
باز خندید. نمیدونم انگار که دلقک سیرک دیده هی میخنده. بعد 45 دقیقه که تست های تخصصی رو زدم
گفتم:" میشه من برم؟"
گفت:" بری برمیگردی؟"
گفتم:" اگه تو بخوای چرا که نه!!! اصلاً میمونم با هم میریم."
همه ترکیدن از خنده. بعد دیدم کم آورده و لبخند زد و گفت:" خب برو به سلامت."
بعد گفتم:" منتظر زنگتم." و سریع جیم شدم. قیافش مثه لبو سرخ شده بود. اومدیم از جلسه بیرون و علی با رفیقش رفت غرب و ما هم با بکسمون رفتیم شرق و سوار اتوبوس BRT شدیم. زنه گفت جلو زنونه و عقب مردونست. گفتم:" اِ اِ ، اگه اینجوریه پس چرا آقای راننده جلو نشسته؟!! چطور اون محرمه و ما نامحرم؟!! اینجوریه دیگه!! حالا مارو به غریبه می فروشی؟!!مارو باش رو خرابه کی یادگاری نوشتیم."
زنه که میگم تقریباً 25 سالش بود. اون قبلیم همون حدودا بود. این یکیم مثه گربه نره میخندید. بچه ها گفتن یکی اینو از برق بکشه. خدایی هم اگه دو روز بیدار باشین و از صبح اونجوری گاف بدین میفهمین من چه حالی داشتم. یه سری رفتیم مدرسه سابق و یکم اونجا با اساتید خندیدیم و بعد، این سکانس اینجا به پایان رسید.
حالا از محرم بگم. اول اینکه امیدوارم عزاداری همگی مورد قبول حق تعالی واقع شده باشه.
من فقط تاسوعا و عاشورا رو بیرون رفتم. دیدین تو هر اخباری فیلم و عکس از خیابون میگیرن تا نشون بدن ملت به خاطر عزاداری بیرون اومدن از نمای بالاست؟ آخه اگه از جلو نشون بدن میبینین که همه دارن به هم شماره میدن و سر و صورت همه فشن گونه هستش. برای همینه که میگن صدای تبل از دور خوش است، بی دلیل نیست.
یه خبر خوب. ما به مدت یک سال کاری اسباب کشی کردیم و اومدیم سمت شرق تهران، فلکه دوم تهرانپارس. جای خوبیه. وسط امتحانای دانشگاه هستم و همه چی قاطی پاتی شده. کل همسایه ها رو سر کار گذاشتم. هر کی رو میبینم میگم:" سلام، خوب هستین؟ ما همسایه جدید هستیم، امیدوارم که برای هم همسایه های خوبی باشیم و در کنار هم به خوبی زندگی کنیم."  حالا ماه رمضون براشون یه برنامه ای دارم که حال کنن. این چند روز آخر یه بار از ساعت 6 عصر تا 2 صبح فرداش به 24 نفر زنگ زدمو باهاشون حرف زدم. بیشتر، بچه های دانشگاه بودن. دختر و پسر رو سر کار میزاشتم. یکی که تو مشهد بود. زنگ زدم میگم خوابگاهتون رو برام توصیف کن. جالب اینجاست که دختره از کل خوابگاه بهم اینارو گفت:" ما یه کمد داریم 4 طبقه و کمدمون هم بهش کش وصله و بازش که میکنیم خودکار بسته میشه و یه یخچال هم داریم." پیش خودم گفتم بابا این یارو از من قفل تره. فکر کنم بهش بگی شهره بازی رو توصیف کن سکته کنه بمیره !
یه بار 4 صبح 44 تا پیامک ( فارسی را پاس بدارید.) به 90 نفر از اعضای لیست فرستادم. فرداش که رفتم دانشگاه، من بدو همه دنبال من بدو. آخر رفتم پیش حراست. به اونا گفت:" این مسخره بازیا چیه درمیارید؟!" همه داد میزدن که نمیدونی این چیکار کرده دهن مارو سرویس کرده و ... یارو که فهمید گفت:" تو مرض داری مگه؟" گفتم:" نه ولی خیلی حال میده.!" هر جا که میرم به جای سلام میگن جون مادرت بیخیال شو و ...
تیکه های جدید:
" راستی 18 تیر چیکاره ای؟ اگه جور شد یه سفر بریم گرمابدر." حالا یارو از فرداش خبر نداره تو داری برای 18 تیر برنامه می ریزی جالبه!
"خیلی خوبی، از پیتزا بهتر" به دخترا بگید. با مکث بین دو جمله که اول ذوق کنن و بعد بد جور بخوره تو ذوقشون.
هر کی هم بهتون گفت:" فلانی کجاست؟ فلان چیز کجاست"یا مثه اینا بگین" تو داشبورده"
هر ماشینی یا اتوبوسی که بوق زد بگین:" ایران."
با رفیقتون شیش بودین بهش بگین:" ایرانه مایی"
هر چی شد بگین:" هماهنگه" یا سئوالیش بگین: " هماهنگه؟"
کسی زیادی حرف زد بگین:" شب معلوم میشه!" یعنی اینکه یه سیب هزار بار میچرخه تا برسه زمین.
کسی راجع به یه موضوعی صحبت کرد اگه دو نفر بودین و نفر سوم اونطرف، بگین:" اونوقت نوش چنده؟" بعد نفر دوم که رفیقتونه میگه:" اینا نو نداره. از کارخونه که بیرون میاد دست دوم میدن به مردم.آخه صاحب کارخونه اول امتحان میکنه که خراب نباشه بعد میده مردم."
وسط حرفتون با بقیه بگین:" راستی بابا چه خبر؟ درساشو میخونه؟!"
یه دافی نشست تو ماشینو مختونو خورد که پول نده بگین:" خب از این حرفا که بگذریم کرایه شما میشه 500 تومن." بد جوری ضایع میشه.
به دختره بگین:" قیافشو نگا شده مثه پینیر پیتزا"
حالا بقیشم بعداً میگم.

خبر آخر اینکه امروز 8 بهمنه و من امروز به دنیا اومدم. پس تولدم مبارک. 19 سال رو پشت سر گذاشتم و 20 سالگی رو شروع کردم. ان شا ا... که 120 سال عمر کنم اونم عمر با عزت.
تو این خونه جدید همه بچه ها آشنا هستن. آخه دو سال اینجا درس خوندم و فک و فامیل بیشتر این طرفا میشینن.
امتحانات ترم هم آخراشه. تا الان که بد نبوده. امیدوارم که بقیشم بد نباشه.
عکسهای منو هم میتونین تو وبلاگ 360 ببینید. اول آیدی منو اد کنید تا بتونید وبلاگمو ببینید.
به زودی یه خبر خوب براتون دارم.
منتظرم باشید.
بر میگردم.(سنجد)
در پناه حق...

1 نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 21:51  توسط محمدرضا  | 

 

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست.
سلام به همه دوستان و وبلاگ نویسان گل، مخصوصاً دوستانی که با نظراتشون منو شرمنده خودشون کردن.
امیدوارم که حال همگی خوب خوب باشه.
وای وای بازم داشتیم به اصحاب کهف می پیوستیم. چه کنیم که این دانشگاه وقتی نمی زاره تا به کارای خودمونم برسیم. با هزار بدبختی بالاخره تونستم امروز دوباره این وبلاگ رو به روز کنم. آخه آخر ترم رسیده و اساتید یا تحقیق میخوان یا امتحان میان ترم می گیرن. خلاصه که شرمنده.
بریم سراغ ماجراهایی که تو این مدت اتفاق افتاد.
اول از همه کریسمس و فرا رسیدن سال 2008 رو به همه عزیزان مسیحی و ... تبریک عرض می کنم و امیدوارم که سال خوبی رو در پیش داشته باشند.
وبلاگ 360 یاهو رو هم درست کردم. دیگه نیازی نیست به 
http://360.yahoo.com/d3c0d3r_ir برید. وبلاگ همون http://360.yahoo.com/n4sh3n4s_ir هست. هر دو آیدی رو سر می زنم.
خب صدا، دوربین، حرکت ...
رسیده بودیم به سوپرایز جمعه شب.
شب رفتیم خونه مادر بزرگ و شب یلدا رو گذروندیم.حالا سوپرایز چی بود و الان میگم.سوپرایز رو 9 دی ماه توی روزنامه همشهری دیدم.تقدیر و تشکر کل خانواده از من.( اینه ). خاله و مادر بزرگ و ... هم یه سری کادو بهم دادن.( دستشون درد نکنه).
بعد از اون ماجرا قرار شد توسط این مدارک و لوح تقدیر که از طرف نخبگان و جشنواره جوان خوارزمی به ما داده بودن بریم ببینیم میشه انتقالی به تهران با جای نزدیک گرفت یا نه، رفتیم دانشگاه وحید و نیما تو پاکدشت و اونجام کاری برامون نکردن و  رفتیم پاسداران، نیستان نهم، دانشگاه مرکزی، اونجا با اطلاعات صحبت کردیم که ما باید چکار کنیم. گفتن برید دو کوچه پایین تر اون طرف خیابون بوستان هفتم. یک کیلومتر راه رفتیم تا به این دو کوچه پایین تر رسیدیم. اونجا حوزه تربیت بدنی بود. یه خرده تعجب کردیم. آخه خوارزمی چه ربطی به تربیت بدنی داره خدا میدونه. خلاصه گفتن برید پیش آقای قدیمی. رفتیم پیش ایشون و داستان رو تعریف کردیم. ایشون گفتن: "با این مدارک میخواین براتون یه اردو تیم ملی بنویسم برید؟" وای خدا چی میشنیدم؟!! این چی داره میگه؟!! هممون کپ کرده بودیم.گفتم جناب مدارک رو نگاه کنید ما جشنواره علمی مقام آوردیم نه ورزشی. گفت:"عجب، پس چرا اینجا اومدین؟!!" گفتیم:" خب دانشگاه مرکزی فرستاد اینجا." خلاصه گفت: "ما یه نامه مینویسیم برای شما ببینید چی میشه!!!" نامه رو نوشت و گفت ببرید پیش خانم عزیزی تا امضا کنه، رفتیم اونجا خانم عزیزی گفت برید پیش آقای عزیز خوانی امضا کنه. رفتیم اونجا آقای عزیزخوانی گفت نامه بنویسید به آقای قدیمی که خودشون امضا کنن. نامه زدیم به آقای قدیمی، ایشون هم نامه زدن به آقای عزیزخوانی که خودتون امضا کنید. رفتیم پیش آقای عزیزخوانی، ایشون با ما اومدن پیش آقای قدیمی و با خنده با هم یه سری حرفها زدن و گفتن برید باشگاه خبرنگاران جوان. مااااااااااااااااااااا ! بابا اونجا چرا ؟!! مگه ما خبرنگاریم ؟!! به خدا یه مدرک علمی داریم !!! خلاصه رفتیم دانشگاه مرکزی ببینیم که چیکار باید کرد که تعطیل کرده بود. 5 ساعت ما، هی از این ور به اونور پاس داده شدیم. خب دیگه روال اداری کار همینه. برگشتیم به سمت خونه. نیما گفت یه سر بریم سهروردی شمالی، میخوام یه کلاس انیمیشن رو سر بزنم. تو راه قدم زنان می رفتیم که یه چیزی منو میخ کوب زمین کرد. هر هر داشتم می خندیدم که بچه ها فهمیدن من ایستادم. روی یه کاغذ که به دیوار چسبیده بود متنی نوشته شده بود به شرح زیر:
"یک عدد میز ناهار خورری به همراه هشت عدد صندلی و هشت عدد بشقاب گم شده است، خواهشمندیم که اگر پیدا کردید با شماره زیر تماس بگیرید" و یه شماره موبایل هم نوشته بود. بچه ها هم اَر اَر کنان می خندیدن. نه به هر هر کردن من، نه به اَر اَر کردن اونا! . از اونجا هم رفتیم هفت تیر سوار مترو بشیم که تو راه گشت ارشاد دیدیم. هوا خیلی سرد بود. تیکه انداختم که آخ جون گشت ارشاد، بریم گرم بشیم و خندیدیم. رفتیم جلو دیدم وحید نیست. اُه اُه گشت ارشاد گرفته بودنش و کیلید کرده بودن که این رفیقت چی گفت و خلاصه وحید هم طبق معمول شروع کرد داستان تعریف کردن و آزاد شد. تو مترو هم مثل همیشه دلقک بازی در می آوردیم و بقیه هم میخندیدن. این جوونا با هم باشن زلزله میشن. قرار شد نیما فرداش بره ادامه کارا رو دنبال کنه. آخه من دانشگاه داشتم، وحید هم که طبق معمول گشاد بازیش گل کرده بود. نیما رفت پیگیر شد و آخر شب گفت: "اونجا گفتن به ما ربطی نداره و پاسم دادن یه جا دیگه که اونام گفتن نمیشه چون تو بخشنامه نیست." بعد باهم رفتیم یه سر دانشگاه تهران غرب جنب شهرک هما که با اونا صحبت کنیم ببینیم چی میشه، که اونام گفتن باید دانشگاه مرکزی قبول کنه و ما حرفی نداریم. نکته جالبی که به چشمم خورد این بود که دانشگاه مختلط بود ولی دخترا یه کلاس و پسرا یه کلاس جدا داشتن. تو دانشگاه ما همه تو هم میلولن. از دانشجوهای دختر و پسر اونجا سئوال کردیم، دیدیم همشون از این موضوع ناراحتن. آخی طفلکی ها. برگشتیم ساختمان ICT تو میدان فلسطین، پیش آقای نیک باغ معاون اونجا که باهاشون حرفی بزنیم. گفتن مدرک شما فقط ارزش یه تقدیر داره نه چیز دیگه ای. می خواستم با کله برم تو ...( سانسور )
خب حالا دیدید علم به هیچ دردی نمی خوره؟!! دیگه هی نپرسید علم بهتر است یا ثروت، معلومه که ثروت بهتره. حالا داریم سعی می کنیم از طرف یه رابط یه کارایی کنیم. خدا کنه بشه کاری کرد. نشه من دیگه دانشگاه نمیرم. این مدت که گذشت خیلی ها خیلی حرفها پشت سرم زدن و کلی حرفها هم پشت سرم درست کردن. نمیدونم این بچه های دانشگاه از این کارا چی نصیبشون میشه. کم کم رابطمو با همشون قطع کردم. حتی اونایی که گفتم خوبن هم آزارم دادن. خبر مرگم یه سنگ صبور داشتم که اونم از پشت بهم خنجر زد. کلاً از اون دانشگاه خراب شده یه داش علی مونده که اونم هر هفته فقط یک روز میاد. اونم مثل من بریده. دیگه حال نمی کنم به کسی تو اون دانشگاه حال بدم. یه مورد عاشقی هم پیش اومد که هرچی من میگم بدردت نمیخورم باور نمیکنه. به خدا من دارم دیوونه میشم. شما بگید چیکار کنم؟( آخه دانشگاه جای عاشق شدنه؟!! )
اُه اُه این چند روز یه برفی اونجا بارید که من تو عمرم ندیده بودم. یه مهی بود که تا بیست سانتی متری خودتو بیشتر نمی تونستی ببینی. یه بار هم با بچه های هشتگرد دعوام شد. داشتیم با بچه ها میرفتیم ترمینال که چند تا پسر هی به دخترا تیکه انداختن. اول گفتم ولش کن، حسش نیست بریم دعوا، بعد دیدم یکی برای نیما جفت پا انداخته. خیال کردم کاره علی ترکه بود. دیدم نه، خود علی هم جفت پا خورد. علی برگشت گفت مشکلی داری. پسره گفت نه تو ایستادی پام رفت تو پات. گفتیم ولش. دیدیم برای منم جفت پا گرفتن. برگشتم گفتم موردی هست حلش کنم. یارو گفت راهتو برو کی به تو کار داره. پنج نفر بودن. دیدم نیما رو اونور تر گرفتن و به نیما گفتن این مانتو چیه پوشیدی( احمق ها به پالتو میگن مانتو). رفتم جدا کنم که دیدم یارو دستمو گرفته. منم یقشو گرفتم و سه تا مشت محکم ول کردم تخت سینه طرف و پرت شد سمت جوی و منم پام رفت رو بساط این عینک فروشه. پسره که ترسیده بود و رفیقاشم خودشونو خیس کرده بودن. دیدم بساطیه داره فحش مادر میده که من از این راه نون میخورم و ... گفتم بی پدر و مادر فحش نده، با دو دست مشت ول داد سمتم، علی منو کشید عقب و منم لگد انداخته بودم سمت بساطیه که خورد به جایی که نباید میخورد. بوت هم پوشیده بودم، هوا هم سرد، یارو نیم ساعت مثل مار دور خودش میچرخید. اون یکی بساطی اومد بیاد جلو که داد زدم الان زنگ میزنم 110 بیان جمتون کنن. همه غیب شدن. جالب اینجاست که تو این دعوا هزار تا مشت و لگد رد شد فقط یک لگد کشید به پای چپم و بقیه خورد به مردم. حالا همه بچه ها شاخ شدن و هر کی داره کُری میخونه. یکی داد میزد من بچه نظام آبادم و میام پدرتونو در میارم( یه دختره بود) و ... که گفتم ساکت شید بریم ترمینال تا بازم درگیری نشده. یه سری مردمی داره که حالت بهم می خوره می بینیشون. کاری میکنن که تو هم که ساکتی میری دعوا میکنی.اصلاً همه با تهرانی ها چپن. خیال میکنن که الان کل امکانات دست تهرانی هاست.نه به خدا هیچی تو تهران نیست که اینجوری حسادت میکنید.
فعلاً داستان تا اینجا به این شکل بود.
راستی دارم یه سایت طراحی وب و برنامه نویسی و انیمیشن با بچه ها راه میندازم. اگه اسم خوبی سراغ داشتین بهم بگین. دستتون درد نکنه.
من برم یکم درس بخونم که بازم امتحان در پیش داریم.
طرح جدید وبلاگ هم به زودی تموم میشه.
منتظر باشید.
در پناه حق...

1 نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 8:53  توسط محمدرضا  | 

 

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست.
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان گلم.
امیدوارم که حال همگی خوب باشه و این روزهای عزیز، به کامتون شیرین باشه.
این بار خیلی زود برگشتم.آخه گفته بودم که پست بعدی در رابطه با جشنواره خوارزمیه.
خب صدا، دوربین، حرکت ...

من و داش وحید و داش نیما روز چهارشنبه 86/9/28 از طرف خوارزمی دعوت شده بودیم که بریم و ازمون تقدیر بشه. آخه ما سه تا رتبه دوم استانی (استان تهران) رو کسب کرده بودیم. چیه تعجب می کنید؟!! خب دیگه ما اینیم دیگه ! از فردا هم هرکی بخواد نظر بزاره باید پول بده تا نظرش ثبت بشه(بدبخت بزار 2 روز بگذره بعد عقده ای بازی در بیار ). هِر هِر چه شوخی مسخره ای از خودم در وَ کردم. خب بگذریم. ما یه بازی رایانه ای سه بعدی جنگ علیه اسرائیل درست کرده بودیم و به خوارزمی ارائه دادیم. خلاصه ساعت 2:00 تا 5:00 بعد از ظهر چهار راه کالج، تالار فرهنگ مراسم شروع میشد و ما هم قبلش رفتیم پاساژ علاء الدین و عین این شهرستانیها با صورت تو ویترینا می رفتیم و به موبایلها نگاه می کردیم و هر کی یه چیزی راجع به یه موبایل می گفت.( خدا پدر و مادر این مجله موبایلیها رو بیامورزه که هرچی علم موبایل داریم از تو این مجله ها نشعت می گیره و اِلا که ما تو عمرمونم 1100 هم از نزدیک ندیدیم، جز تو مجله ها و پشت ویترین ها.)  ساعت 1:45 راه افتادیم و برگشتیم سمت تالار. راس 2:00 رسیدیم تالار و از در ورودی داخل شدیم. بعد یه خانمی جلو ایستاده بودند و ظرف های بسته بندی شده ای ( میوه، ساندیس، کیک ) رو به ما دادند. به نیما گفتیم تو رئیسی، برو اینارو بگیر. زنه یه لبخند موزماری زد که نزدیک بود پس بیفتیم. راستی من اون روز روزه بودم و نتونستم میوه و ... رو نوش جان کنم ( پسر از کفت رفت ).مراسم با کلام نورانی از قرآن آغاز شد و بعد سرود ملی خوانده شد و همه به احترامش ایستادیم و بعد سخنران اومد یه مشت چرت و پرت از اهداف خوارزمی گفت که ما تا حالا یه کدومشم به گوشمون نخورده بود. بعد چند نفر از اساتید و مدیر آموزش و پرورش اومدند صحبت کردند و رسید به صحبت پسر دکتر حسابی. وای اونقدر آدم با حال و خوش صحبتی بود که مجذوب حرفهاش می شدی. اونقدر بامزه حرف میزد  و آدم رو می خندوند که اصلاً نفهمیدیم کی گذشت.خیلی آدم پُری بود.لا به لای حرفهاش به یه نکته اشاره کرد.
(( توی کشور ایتالیا، پایتخت رم،کشوری که خودشو مهد تمدن دنیا معرفی میکنه، توی یه پارکی به چه بزرگی تنها یه مجسمه وجود داره و اون مجسمه فردوسی هستش ولی بیاید توی ایران ببینید 28 ساله که اسم فردوسی از زیر مجسمش کنده شده و کسی نمی دونه که این مجسمه مال کیه!!! .))
(( در فرانسه لوح بزرگی در مورد رازی نوشته شده است ولی توی ایران یه تکه کاغذ هم از رازی جایی نچسبوندن.))
(( همه شاعران دنیا اشعارشون رو به گوته تقدیم میکنن و گوته اشعارش را به حافظ. طوری که به حافظ میگوید:استاد من.))
حدود 20 دقیقه صحبت کردند طوری که سخنران هی میومد می گفت: وقت تمومه، وقت تمومه. ضد حال خوردیم.
در آخر نوبت به اهدای جوایز  رسید. منطقه به منطقه اعلام می کردند و بچه ها می رفتن و جایزه هاشونو میگرفتن.حالا جایزه ها چی بود رو خدمتتون عرض می کنم. یه لوح تقدیر و بن کارت بانک مسکن که خفن ترین مبلغش 500000 ریال بود که به ما 300000 ریال رسید و نفرات اول کشوری هم رفتن حج.
وای اسم یه پسری رو خوندن ( الان حضور ذهن ندارم ). سخنران گفت: ایشون با اینکه معلول جسمی هستن ولی سه جایزه در خوارزمی رو کسب کردن ( رتبه کشوری و استانی بود که یادم نیست). بعد پسره که اومد می لرزید و دست و پاش اینور اونور می رفت. یه لحظه خیال کردم الان دارن مسخرش می کنن ولی اینجوری نبود. همه مات و مبهوت مونده بودیم. شروع به حرف زدن کرد. خیلی سخت حرف میزد و یه صدای جیغی تو صداش بود. می دونین چی گفت؟
گفت: (( من با اینکه معلول جسمی هستم ولی فکرم معلول نیست و با این کار نشون دادم که می تونم با آدمهای سالم رقابت کنم و ازشون جلو بزنم.))
بعد شروع کردیم تشویق کردن. اونقدر تشویق کردیم ( پنج دقیقه پشت سر هم ) که  سخنران هی می گفت: بسه دیگه. ولی جو مات و مبهوت بود و نمی خواست شوقی که اون پسر و جمع داره به این زودی ها خاموش بشه. اونقدر دست زدیم که بفهمه ما داریم بهش می گیم : " داداش دست میریزاد، ایول. "
تا صدای دستها از طرف اساتید و پدر و مادر و دخترها کم میشد ما پسرا بازم بلندتر دست می زدیم و جو بر می گشت به حالت قبل و همه همراهی می کردند. پیش خودم گفتم: " ایول حاجی رو سفیدمون کردی. "
مراسم به اتمام رسید و ما برگشتیم به خونه و فردای اون روز یعنی پنجشنبه 86/9/29 هم از طرف منطقه 4 دعوت بودیم که بریم پژوهش سرای منطقه 4 تا اونجا هم از ما تقدیر بشه. اونجا هم یه مراسم آبدوغ خیاری داشتیم که به همه یه لوح و یه خودکار و یه کیف تقدیم کردند. یه دکتری هم داشت در مورد صنعت الکترونیک حرف می زد که هیچکی هیچی نفهمید چی می گفت. موقع تشویق بچه ها، مثل عروسی دست می زدیم و همه از رو جو ما جوگیر می شدن و همراهی می کردن.تو مخ همه تنها چیزی که جا میشد این بود که 3 تا پسر اراذل اوباش دارن مجلس رو خراب می کنن. در آخر که اسم رتبه های استانی ( یعنی ما سه تا ) رو خوندن همه کف بر شده بودن. کلی خندیدیم. بعد که مراسم تموم شد رفتیم مخ دکتر حبیبی رو کار گرفتیم که یه قرار ردیف کنه تا بریم دانشگاه شریف و برای بازی یه سری کارها رو ازشون کمک بگیریم.مخ مدیر پژوهش سرا رو هم کار گرفتیم که یه نامه بده تا ببینیم می تونیم به تهران انتقالی بگیریم یا نه. اگه بشه که خیلی حال میده. هفت شبانه روز بزن و برقص راه میندازیم. آخه خداییش اونقدر بچه های مزخرفی داره این دانشگاه ما که خدا میدونه. جوری رفتار می کنن که آدم میگه اینا از کجای فیل افتادن که اینجوری ...بگذریم. پشت مرده حرف نزنیم بهتره.حالا مرده کیه همون مزخرف آباد. مدیر پژوهش سرا زن بود و تا حدودی جواب رو گرفتیم.از بچگیم با زن ها راحت تر کنار میومدم تا مردها. جالب ترین قسمت اونجاییه که من دو ساعت رو مخ مدیر پژوهش سرا راه رفتم که بهم وقت بده تا با هم حرف بزنیم و نامه رو ردیف کنه، حالا رفتم می بینم وحید و نیما نیستن. رفتم بیرون دیدم وحید داره می چرخه.گفتم : نیما کو؟!! اشاره به پارک بقل پژوهش سرا کرد. دیدم داره با دو تا دختر لاس وگاس راه میندازه که شماره بده ( خاک بر سرت ). داد زدم احمق گمشو بیا گوره بابای شماره، کارمون کجا لنگه تو داری کجا می چرخی!!! می بینی تو رو خدا، آدم بشو که نیستن. حالا یارو قیافه تصادفی، هیکل درب و داغون ( آدم حالش یه جوری میشه). به هر حال که تا لینجا به خوبی پیش رفت و منتظریم ببینیم نتیجه چی میشه.
یه نکته آموزشی :
مرد باید سنگین و رنگین باشه تا دخترا خواستارش باشن نه مثل دلقکهای توی سیرک که هی بره ادا در بیاره تا دخترا محض رضای خدام که شده بخندن. صد سال سیاه می خوام نخندن. من بگو بخند همه جا دارم ولی نه تا جایی که یه دختر بخواد منو بازیچه افکار مزحکش قرار بده. هر چی به اندازه استاندارد خوبه. می دونم که نظر اکثر شما همینه.
راستی این یاهو وبلاگ 360 منو به کسی نشون نمیده.حالا خوبه Public کردمش. زاییده دیگه. برای همین یه آیدی دیگمو راه انداختم که قدیمی هستش.شاید بعضی ها بشناسنش. آلبوم تصاویر و ... رو تو اونجا قرار میدم. به آدرس زیر مراجعه نمایید:
http://360.yahoo.com/d3c0d3r_ir

جمعه شب هم یه سوپرایز خونه پدر بزرگ و مادر بزرگ داریم ( برای من ). همه فامیل دعوت هستن. آخه شب یلدا هم هست. خدا میدونه چه سوپرایزی زیر نیم کاسه وجود داره.
بازم که زیادی نوشتم.شرمنده.
شب یلدای همگی یلدایی باشه.
بر می گردم ( سنجد )
در پناه حق...

1 نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:18  توسط محمدرضا  | 

دست نوشته های پسرک تنها
سلطان کویر
دوزخ سرد ( آزیتا )
روزهای خاکستری
من کویر + تو باران
نگار عشق
نیکا استار
قصه عشق
جمعه بازار
جیغ
شادی شیطونه
عشق تا بی نهایت
بهترینها برای ایرانیان
نازی جون
قصه عشق
خاطرات
وبلاگ عشقولانه من
دل من هوا تو کرده
نفرین و آفرین زمان
وبلاگی برای دوستان(آقا مهدی)
نوشته های خط خطی
عطر یاد تو (مرجان)
نیلوفرانه

کسب درآمد خوب با ثبت نام رایگان در شرکت No-Minimum
بی درد سر ساعتی 75 سنت از شرکت SurfJunky با ثبت نام رایگان دریافت نمائید
کسب درآمد 8 یا 80 میلیون تومانی با ثبت نام رایگان در شرکت GeenHourse
با ثبت نام رایگان در سایت Resource a day ده دلار جایزه بگیری
نحوه افتتاح، در حساب بانکی در بانک اینترنتی ایگولد و روش انتقال پول از حساب ایگولد به ایران
چگونگی تبدیل آدرس محل سکونت شما از فارسی به انگلیسی
12 روش برای کسب درآمد از اینترنت بدون سرمایه گذاری
فیلم ترسناک برق گرفتگی در زردبند
هک و امنیت


آرشيو پيوندهاي روزانه

هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته دوم بهمن 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385